سه دوره اومد و هر سه دوره هم با محمد توی یک اتاق بودن. بعد از اون محمد میومد و علی دیگه نه. یکی دو باری حالش رو از شبنم میپرسیدم و میگفت خوبه و میره شریعتی. امروز بعد از پنج ماه علی زنگ زد و قرار شد
نامهبه جا مونده از قدیمها: به سمت پل میرم. اگه تو مسیر فقط یه نفر به من لبخند بزنه، نمیپرم... . این استوری امشبم بود. تقریبا یک سال پیش مهدیار این متنو استوری کرده بود و من ازش اسکرینشات گرفته بودم